علی مه رو «متوفی 1360»

 

دوچشم منتظر ما در انتظارت باد

کنون که چهره گشودی دلا بشارت باد

به حلقه حلقه ی گیسوی تو در آویزم

قسم به موی پریشان بی شمارت باد

بزن به تیغ دو ابرو سرم ز تن برگیر

سر بریده ی من روز و شب کنارت باد

به جای خال رخت از چمن سرای ازل

گل بنفشه به روی گل عذارت باد

زر است قامت سروت الف خجل گردد

غلط بود که الف قد استوارت باد

ز عیب کس نشمارند نوای بربط و نی

تو را که عیب نداری چه غم ز تارت باد

قبای مندرس ما قبول دین نشود

همیشه قاعده این است و این نه عارت باد

گلی که خار ندارد ز بوی خوش مطلب

اگر که عطر فشانی قبول خارت باد

چه رنج ها که کشیدم ، مراد معکوس است

حلال باده نمودی که زان طهارت باد

ز گنج دانش خود پرده بر کند «مه رو»

که در و گوهر غشدار تو به کارت باد

به حلقه های دو چشم تو شاه کشور دین

هزار جان من و عالمی نثارت باد

 

خراسان شمالی آشخانه-

علی مه رو (متوفی 1360)

نوشته شده توسط siamak در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1394 ساعت 10:4 | لینک ثابت یک نظر

غزیخ (غزل تاریخ )

شکسته لاله ی رویم زتیغ سلمانی

کجاست حرمت انسان  دریغ سلمانی

نشسته پیکر اندوه  پشت  آیینه

به گوش آه رسیده است جیغ سلمانی

فضای شانه ی مشاطه آذرخش آسا

سترون  است  هوا  باد  میغ  سلمانی

شعار  تخته  نیرزد به  میز  آرایش

کلاس شعر   شما  در  ستیغ سلمانی

زبان همت  ما  را   مکن تو ویرایش

زبان  عجمه  زبان    بلیغ   سلمانی

ز درد  کندی نشتر  به عهد بی دردی

فسان   تیغ سیا  کرده  دیغ سلمانی

تو را  به ارگ  سینه   دهم  بار ، نقدینه

فدای  نسیه ی تو دارِ چیغ سلمانی

 

1-3/4/1392 آشخانه سیاوش مه رو

دیغ :د ق : سکته ی قلبی

چیغ :آلاچیغ : خانه ی چوبی وخاروخاشاکی مزرعه

نوشته شده توسط siamak در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1394 ساعت 10:39 | لینک ثابت بدون نظر

کوچه ی ما

بی محابا و آسوده

دل به دریا زد

خط سیر مستقیم

رمز یازهرا

و فردایش

تنها نامی بر پلاک آبی کوچه ی ما

آن روز هجده سال داشت

و امروز ...

به اندازه یک قرن

نام او

یاد او

و فریادش

از کوچه های ما گذشته است

  << مهلا مه رو>>

نوشته شده توسط siamak در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1394 ساعت 10:35 | لینک ثابت بدون نظر

روزی که خورشید طلوع نکرده غروب کرد

هر سال می آید

با حماسه ای تازه

و با ضرب آهنگ تکرار آزادگی

آن روز خورشید نقاب شرم بر صورت داشت

وقتی که سرخی فلق در خون شفق می پیوست

خورشید طلوع نکرده غروب کرد

با تاریکی ظهری

که خورشیدش بر نیزه ها می درخشید

و رنگ آزادی بر نینوا می پاشید

  <<  >>مهلا مه رو

 

 

نوشته شده توسط siamak در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1394 ساعت 10:34 | لینک ثابت بدون نظر

سیامک مه رو)17/3/1394
در ژرفنای نیلی تان نیزه و نهنگ
آی مانده به ساحل به کامتان شرنگ
با گله های رمیده ؛ کوچیده اند ولی
یک کره مانده ز یلخی (yelkhi)در این اولنگ
دود و غبار شهر سیه کرده مویشان
او هم میان شهر نشینان شده قشنگ
ماه شکسته ام ؛ در آینه های وهم
یکدم بیا کنار پنجره ام ؛ یکدمی درنگ
کولی شعر های شبانه ؛ بیا برقص
با ما کنار آتش و آواز و شور و شنگ
ای شاه ماهی رودهای بی قرار
پژواک همهمه ی سر خوردنی به سنگ
ما و کژال و غزل های ناب تو
تاریکی شب و آتش ؛ و ناز چنگ

سیامک مه رو۹۴/۳/۱۷ ساعت 17عصر

نوشته شده توسط siamak در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1394 ساعت 10:32 | لینک ثابت بدون نظر