آرَشِ کَمانگیر نام یکی از اسطوره‌های کهن ایرانی و همچنین نام شخصیت اصلی این اسطوره‌است.

اسطوره آرش کمانگیر از داستان‌هایی است که در اوستا آمده و در شاهنامه از آرش در سه جا با افتخار نام برده شده ولی داستان آرش در شاهنامه نیامده‌است.*[۱][تحقیق دست اول؟] در کتاب‌های پهلوی و نیز در کتاب‌های تاریخ دوران اسلامی به آن اشاراتی شده‌است. ابوریحان بیرونی، در کتاب خود به نام «آثارالباقیه» به هنگام توصیف «جشن تیرگان»، داستان آرش را بازگو می‌کند و ریشه این جشن را از روز حماسه آفرینی آرش می‌داند. در اوستا آرش را اِرِخشه خوانده‌اند و معنایش را نیز کسانی معناهایی کرده‌اند: از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان». در اوستا بهترین تیرانداز ارخش نامیده شده‌است که گمان بر این است که همان آرش باشد. بعضی معنی آرش را درخشان دانسته‌اند. و برخی معتقدند که منظور از آرش، حاکم پارتی گرگان بوده که به زور تیر و کمان دشمن را (به احتمال زیاد سکاها را) از مرز ایران دور کرده‌است.

  •  

آرش در فرهنگ دهخدا

نام پهلوانی کماندار از لشکر منوچهر. منوچهر در آخر دوره حکمرانی خویش از جنگ با فرمانروای توران، افراسیاب، ناگزیر گردید. نخست غلبه افراسیاب را بود و منوچهر به مازندران پناهید لکن سپس بر آن نهادند که دلاوری ایرانی تیری گشاد دهد و بدانجای که تیر فرود آید مرز ایران و توران باشد، آرش نام پهلوان ایرانی از قله دماوند تیری بیفکند که از بامداد تا نیمروز برفت و بکنار جیحون فرود آمد و جیحون حدّ شناخته شد. در اوستا بهترین تیرانداز را «اِرِخ ِش َ» نامیده و گمان می‌رود که مراد همان آرش است . طبری این کماندار را «آرش شاتین » می‌نامد و نولدکه حدس می‌زند این کلمه تصحیف جمله اوستائی «خَشووی ایشو» باشدچه معنی آن «خداوند تیر شتابنده » است که صفت یا لقب آرش بوده‌است. و بروایت دیگر رب النوع زمین (اسفندارمذ) تیر و کمانی به آرش داد و گفت این تیر دورپرتاب است لکن هرکه آن را بیفکند بجای بمیرد. و آرش با این آگاهی تن بمرگ درداد و تیر اسفندارمذ را برای سعه و بسط مرز ایران بدان صورت که گفتیم بیفکند و درحال بمرد.

و افراسیاب تاختن‌ها آورد و منوچهر چند بار زال را پذیره فرستاد تا ایشان را از جیحون زانسوتر کرده، پس یک راه افراسیاب با سپاهی بی اندازه بیامد و چند سال منوچهر را حصار داد اندر طبرستان و سام و زال غائب بودند و در آخرصلح افتاد به تیر انداختن آرش و از قلعه آمل با عقبه مزدوران برسید و آن مرز [ را ] توران خوانده‌اند. (مجمل التواریخ ) .

داستان آرش

در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسیاب سپاهیان ایران را در مازندران محاصره می‌کند. سرانجام منوچهر پیشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرندو برای قبول این صلح و تحقیر ایرانیان پیشنهاد می کنند که از پهلوانان ایرانی شخصی تیر بیندازد ولی در ایران کسی جرات این کار را به خود نمی دهد آرش در لشکر ایران ستوربان بوده و پیغامی را به دست او میدهند تا به لشکر توران ببرد و در آنجا پادشاه توران برای تحقیربیشتر ایرانیان خود آرش را انتخاب می کند و آرش به اجبار مسئولیت این کار را میپذیرد در لشکر ایران همه به آرش خرده می گیرند که چرا این مسئولیت را پذیرفتی و تو باعث ننگ ایران می شوی و... قرار بر این می‌گذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند.*[۲] تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جیحون یا آمودریا بر درخت گردویی فرود می‌آید. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود.*[۳] پس از این تیراندازی آرش از خستگی می‌میرد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. مطابق با برخی روایت‌ها اسفندارمذ تیر و کمانی را به آرش داده بود و گفته بود که این تیر خیلی دور می‌رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند، خواهد مرد. با این وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تیر و کمان استفاده کند.تیر آرش سه روز و سه شب در حرکت بود تا درکنار رود جیحون بر تنه درختی فرو می رود و از حرکت میاستد.

بسیاری آرش را از نمونه‌های بی‌همتا در اسطوره‌های جهان دانسته‌اند؛ وی نماد جانفشانی در راه میهن است.

 

نوشته شده توسط siamak در یکشنبه پنجم مرداد 1393 ساعت 9:16 | لینک ثابت یک نظر

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
برخلاف جهت اهل ریا رفتم و شد
ریش خود را زادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم
عطر برخود زدم و غالیه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و ان مد والضالین را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
یک دم از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد
همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سر و پا رفتم و شد
تو به امید عمل رفتی و ماندی در راه
من در این راه به امید خدا رفتم و شد
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی
من دلباخته بی چون و چرا رفتم و شد
تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد
مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید
فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پیر من ، انکه مرا داد ندا رفتم و شد
گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدینسان شدم از خلق رها ، رفتم و شد



برگرفته از سایت کلوب دات کام

نوشته شده توسط siamak در شنبه بیست و یکم تیر 1393 ساعت 13:4 | لینک ثابت بدون نظر

قوروانی ته ووم کو فکی ته گانی یه نواته‌
ها‌ی ها‌ی ‌غلطه رند بو وین  آوی حیاته
ذراتی وجودم له سری عشقی ته دانیم
هر شه و کو له وصلی ته بو ووم ناتا براته


قربانت شوم که دهانت چشمه ی نبات است
آهای غلط گفتم آب حیات است
ذرات وجودم را بر سر عشق تو گذاشتم
هر شبی که در وصال تو باشم عین عید برات می باشد

سیامک مه رو    -  شعبان 1393

نوشته شده توسط siamak در دوشنبه نهم تیر 1393 ساعت 6:55 | لینک ثابت بدون نظر

باز نگاهم روان شد به بر و روی دوست
زینت گردن شده حلقه ی بازوی دوست
مستی مه رو ز خُم ، مستی درویش هو
دامگه مستی ام شد خم ابروی دوست
4/3/93
سیامک مه رو

نوشته شده توسط siamak در دوشنبه پنجم خرداد 1393 ساعت 3:30 | لینک ثابت 2 نظر

 

                                      تركي        

   سُنينگ عشقينگ جان آلان دي

 عاشق  دنيا ده  قالان دي

دنيا   گێدان  له   يالان دي

                      saning ešqing jăn ălăn di

                       ăšeq   donyăda  qălăn  di

donyă  gědăn la yălăn di                       

 

    قِز لَر گَلێنگ آي گورساتَر  

   قِزِل  آلَر  گومِش  ساتَر

   بيرجه چِخَر بيرجه باتَر

                    qez lar galěng ăy gowrsărtar

                     qezel    ălar   gomeš     sătar

                     bir ja   cexar     bir ja   bătar

سیاوش مه رو

 

نوشته شده توسط siamak در پنج شنبه یازدهم اردیبهشت 1393 ساعت 9:26 | لینک ثابت 2 نظر

قاشهْ   قَرا   گوزه  دێنِم       qăše qară gowza děnem

بال  دامانه  سوزه  دێنِم     băll dămăna sowza děne  

نازلهْ  گێدَ ر نازلهْ   گَلَر   năz le gědar năz le  galar   

دُداخ  قزل   دوزه  دێنِم   dodăx qezel dowza děnem

آي اونه اوغشَر يو بالام     ăy ona owŷšar  yo bălăm

گين لهْ  گُله يوزه  دێنِم      gin le gola yowza děnem

يێرده  گَزَر  تاپِلمه باخ      yěr da gazar tăpelma băx

يوزده بيرهْ  يوزه دێنِم      yŭz da bire yowza děnem

باخماغه باخ جان آلاندي   băx măŷa băx jăn ălăn di

اوز گێزه باخ اوزه دێنم   ŭz gowza băx ŭza děnem  

بوزداغيه  سَبُك   تَكِن       bowz dăŷiya sabok taken

چاپماغهْ گێربوزه دێنم   căpmăŷe gěr bowza děnem

قِزِل  گُله باخمه سيـــا       qezel   gola   băxma  siyă

دێنِم   قَرا گوزه  دێنِم      děnem qara gowza děnem

 

                        سياوش مه رو آشخانه  1/7/1390

نوشته شده توسط siamak در پنج شنبه یازدهم اردیبهشت 1393 ساعت 9:25 | لینک ثابت بدون نظر

چْاوْان وْه مَشێر دلان روينا گْه        خُدِْگْ دلێ من چِما اوي ناگْه

وَره    بِدَّورنێ   ته  وْه   هَوْ          آرێ  دلێ  من  بِرا  خَوّْا گْه

 

 

Čăvăn va mašěr delăn roynă ğa                 

Xođeğ delě men cemă oy năğa                 

Waea beddawereně ta va hav                  

Ărě delě men beră xavvă ğa                   

سیاوش مه رو

نوشته شده توسط siamak در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 ساعت 8:47 | لینک ثابت یک نظر

هر چند  گێ هيوْ  گُْرچْ  وويه      نابارهْ له سرمه سا چه باران

گُْرمانج وَساي تْه چْاوْ له رێ يه   بَرخێ دْه له بێر و تَزه گْاران

 

استاد سیاوش مه رو

نوشته شده توسط siamak در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 ساعت 8:30 | لینک ثابت بدون نظر

ته بیرا ته

ته بیرا ته ؟   te birā ŧa?   یادت می آید؟

از خزانووم az xezānum  من بچه بودم

بی خَوَر ژه چاوی نه رَش bi xawar ža ĉāvêna raš  بی خبر از چشمان سیاه

شو چلووگ و کاو ده لیستم šev cluĝ o kāw đalisŧem  به بازی های محلی چوب بازی و کاو مپرداختم

ته بیرا ته ؟   te birā ŧa?   یادت می آید؟

ایوارگ وو کووز وه دست وویivāraĝu kuz wa dast wuy غروبی بود که کوزه به دست بودی

از له وه ر  خرمانی آپوو az lawar xarmānê āÞu من نگهبان خرمن عمو بودم

بان گِرِم های قیزا خالوو   قیزا خالوو bān ĝerem hāy qeyzā xālu qeyzā xālu صدا زدم آهای دختر دایی دختر دایی

پر تیمه آوه گ وه من ده per time āvaĝ wa men da بسیار تشنه ام جرعه آبی به من بده

ته بیرا ته ؟   te birā ŧa?   یادت می آید؟

وه گرییای کووزی دای منvagariyāy kuzê dāy men برگشتی و کوزه ی آب را به من دادی

کووز کشاندمه سری خه kuzz kešāndema sari xa آب را با کوزه سر کشیدم

کوز استاندی وه گری kuz esŧāndi wa gari گوزه را گرفتی که برگردی

چاو له چاوان کت ĉāv la ĉāvān kaŧچشمانمان به هم گره خورد

ته بیرا ته ؟   te birā ŧa?   یادت می آید؟

وه چاوی رش چاو اشگاندی wa cave raš ĉāv ešĝāndi  با چشمان سیاه چشمک زدی

ته بیرا ته ؟   te birā ŧa?   یادت می آید؟

اَو ایوارا رتوو و ایواری دِنه aw ivārā raŧ wu wo ivārê dene  آن غروب گذشت و غروب های دیگر هم

تو نواتی ŧo nawāŧi   تو نیامدی

تو نواتی ŧo nawāŧi   تو نیامدی

گوویندی وه بار گر ژه جولگان ĝuynde wa bār ĝer ža juggānسیاه چادر های شما ازا جلگه و دشت کوچ کرد

از مام و خرمانی آپوو و دِلَگ خوین az mām o xarmānê āÞu wo delaĝxuyn من ماندم و خرمن عمو و دلی خونین

از خزانووم چاوی ته آر گِر دِلی مِن az xezānum ĉāvi ŧa ār ger delê men  من بچه بودم اما چشمان تو آتش به دلم زد

آخ دلی مِن آخ دلی مِن آخ دلی مِن āx delê men  āx delê men āx delê men  آه از دل من

اَو ایوارا رتوو و ایواری دِنه aw ivārā raŧ wu wo ivārê dene  آن غروب گذشت و غروب های دیگر هم

سالنی نه چاو له ری مه sale ne na ĉāv la rê ma سالیانی است که چشم به راهم

مه ته لی گویندی ده وه مه matalê ĝuynde đa wa ma منتظر سیاه چادر های شما هستم

اما نواتی ammā nawāŧi اما نیامدی

تو چییا یی ووی و از ژه خلگی جولگهŧo ĉiyāyi wuy o az ža xalĝe julgeتواز کوهستان بودی و من از مردمان دشت

تو پریزادی و از ژی اَو شِوانا ŧo parizādi wo az ži aw ševānāتو پریزادی و من هم آن  چوپانم

از ژه بیر ووم و دلی من ژی ژه بیروو az žabir wum o delê men ži žabir u من فراموش شدم و دل من هم فراموش شد

له خزانته پیره پیرووla xežānŧe Þire Þiruدر بچگی پیرِ پیر شد

کس نپرسی های لی لو   kasna Þersi hāy le low کسی نپرسید آهای

سال چره رتوو؟ sāl carra raŧu?  سال چگونه گذشت؟

چره رتوو؟ sāl carra raŧu?  چگونه گذشت ؟

بهمن 1383 آشخانه

سیامک مه رو

نوشته شده توسط siamak در یکشنبه نهم تیر 1392 ساعت 13:12 | لینک ثابت 6 نظر

بسمه تعالي

من درسال 1332 واردمدرسه ي عنصري آشخانه شدم. برادر بزرگترم كه درسال 1327 وارد دبستان شده بود حالاكلاس پنجم ابتدايي بو د. چون من مقداري خواندن ونوشتن مي دانستم ازمحيط مدرسه چندان وحشت نداشتم اما وقتي درجمع دانش آموزان 130 نفري مدرسه فرارگرفتم ، حسي عجيب ووصف ناشدني درمن بوجود آمد .مقداري دست وپايم را گم كرده بودم.بچه ها دراطرافم بازي مي كردند. برادرم كه دركنارم ايستاده بود ودستش دردست من قرارداشت متوجه يكي از هم كلاسي هايش شد. من اورا خوب مي شناختم او پسرِعمو كلّا(كربلايي)عباس بود.وپيوسته درخانه ي مابامن وبرادرانم بازي مي كرد .آنها خود را ازپيش دالان طبقه ي دوم خانه  روي پهن هاي جمع شده در وسط حياط مي انداختند  اما من ازاين بازي آنها كمي مي ترسيدم . او مرا ديد: گفت : سياوش كلاس اول شدي ؟پدر اوكربلايي عباس رستمي وپدرمن علي مهرو يارغار همديگر بودند به علاوه ي عموعلي سليماني و عمواسماعيل صادقي وچندتن ديگر كه مردان طايفه ي شاقلي (قراچورلو داشكانلو )آشخانه راتشكيل مي دادند.اينها دركارهاي كشاورزي ودامداري وغيره همديگرراياري مي كردند و وسايلي مانند ابزار و ادوات كشاورزي (چرخ خرمن كوبيدن ، آسياب آبي ، دنگ شالي كوبي ، ابزار آهني دامداري وصنايع دستي آشپزخانه و...)با دست مي ساختند .باصداي زنگ صف جمع صبح، ايرج  (پسرِعموكلاعباس دوست برادرم طهمورث)  به طرف ما  آمد باآمدن او درمن يك اطمينان خاطر به وجود آمد .ايرج پسري چالاك ،تند وتيز وبسيارشاد و كمي هم شوخ بود .درس ايرج  نيز خيلي خوب بود چون پدراو نيز مانند پدرمن ازاولين شاگردان دبستان دولتي پهلوي بود (1304). ايرج  وظهمورث بچه هاي كلاس اول را درصف مرتب كردند وخودشان درته صف ايستادند. دبستان مختلط بود .چنددختربجه نيز باما درس مي خواندند.دردبستان وحتي در محيط روستا پسرعموايرج  براي ما كلاس اولي ها حامي خوبي بود وگاهي بيشتر ازبرادرم به بچه هاي كلاس اولي توجه داشت تابزرگتر ها سربه سر ما نگذارند. بزودي آن دو مدرك ششم ابتدايي خود را گرفتند و مشغول كمك به والدين خود شدند .حالامن اورا كم مي ديدم اما درمناسبت هاي مختلف مانند شادي ها و عزاها مابا همديگر كار مي كرديم مثلاً در شبيه خواني ها . من ازنقش عبدلله بن حسن (ع) شبيه خواني را شروع كردم و او از سياهي لشكر پدرش كه شمرخواني مي كرد شروع نمود و تا تخت نشيني درنقش عبيدلله نيز پيش رفت .من هم بعداً نقش هاي حضرت سكينه و حضرت زينب و مصعب و قاسم و شمر وابن سعدرا نيز بازي كردم. پدرم علي مهرو همراه پسرانش محمد وسياوش و عيسي و كلاً شاقلي ها بيشتر به شبيه خواني علاقه نشان مي دادند. شبيه خواني ادامه داشت تا 1365 كه توسط بخشدار وقت وبه خاطر يك سوء تفاهم، شبيه خواني در آشخانه تعطيل شد اما اخيراً بچه هاي آشخانگي دوباره شبيه خواني را راه اندازي نموده اند(1385 ). دراوايل ده ي چهل ،عمو ايرج  و طهمورث به سرباري رفتند كه من در بجنورد كلاس اول دبيرستان بودم و ديگر عموايرج  را خيلي كم مي ديدم .بعداً مافهميديم كه عموايرج  در ارتش استخدام شده ومي گفتندكه چترباز نيروي هوايي است وخود را از بالون (هواپيما) مي اندازد و سالم به زمين مي رسد وما واقعاً به خود مي باليديم كه عموي ما نفر اول چتر بازي شده است.ما ازآشخانه دو چتر باز داشتيم كه باهم به ارتش رفتندكه هردو نفر براي ما عزيز و قهرمان بوده وخواهند بود.(پسر عمه ي من ،احمد جلايي).عمو ايرج در شيراز خدمت مي كرد ودر طول خدمت خود توانست ديپلم بگيرد ووارد دانشگاه شود وبه عنوان هاي ارتشي بالا تر دست پيدا كند. من هروقت اورا درلباس ارتش مي ديدم به ياد روز اول دبستان خود مي افتادم كه او با مهرباني بسيار دست مرا گرفت و به من قوت قلب داد ومن امروز(30/5/1388) اين قوت قلب خود را ، مديون او مي دانم درسال  1347 به عنوان  سپاه دانش در روستاهاي قزوين بودم ودر اين مسافرت عموايرج  را درتهران زيارت كردم وبعداز آن تقريباً ديدارمن با او كم بود تا انقلاب اسلامي كه عموايرج  زياد به مشهد كه محل زندگي پدر ومادر وبرادرانش بود سفر مي كرد وازآنجا براي ديدن خواهرش فرخ لقا وديدن عمو وعموزادگان به خصوص عمويش علي مهرو به آشخانه مي آمد.فبل از انقلاب عموايرج هروقت به آشخانه مي آمد كتابي براي پدرم مي آورد يكي ازآن كتاب ها كه مخصوصاً براي من آورده بود وهنوز هم آن را نگه داشته ام كتاب نداي سياه، از مارتين لوتركينگ ترجمه ي منوچهر كيا ،انتشارات دريا ،1353 ،تهران ، است . جنگ تحميلي شروع شده بود .من عموايرج را سه بار درآشخانه زيارت كردم كه در اثر زخمي شدن در جنگ با كمله در كردستان باكمك يك عصا و بار ديگر با دوعصا راه مي رفت.درآخرين ديدار من و پدرم وعموايرج  كه درآشخانه ودر منزل پدرم اتفاق افتاد پدرم تقريباًدوساعت با او درحال بحث بود بحثي توام با جدل .پدرم سعي مي كرد كه به او بقبولاند كه به جبهه نرود اما او جواب هاي قانع كنند ه اي براي پدرم داشت ومن درسكوت مطلق بودم. پدرم مي گفت كه تو از نظر تكليف ديني تا سرحد مرگ ارائه ي خدمت نموده اي ديگر بس است جبهه را ترك كن و ايفاي اين تكليف الهي را به عهده ي جوان ترها بگذار.او جواب داد: عموجان !  من چيزي ندارم كه ازدست بدهم .راهي كه من انتخاب كرده ام تكلُّفي نيست كه آن را رها سازم بلكه ازصميم قلب وازعمق رضايت است . من از جهت مالي و مادي صاحب هيچ پُست ومقامي نيستم ،نه خانه دارم نه وسيله ي نقليه ونه آرزوي آن چنانه اي كه به خاطر آن جبهه را ترك كنم «آن را كه حساب پاك است ازمحاسبه چه باك است» من جانشين دكتر چمرانم من طراح ونقشه كش جنگي چمرانم، هوش وزكاوت ونقشه هاي نظامي من ومشاورين ديگر است كه مرتب پيروزي را در اين جبهه براي ما به ارمغان مي آورد.من راه پس ندارم بايد تاانتهاي جنگ درخدمت جنگ باشم . من براي امروز تربيت شده ام تا ازدين و خاك و شرف ايراني خود دفاع كنم .سرمايه اي كه خرج تربيت من شده امروز بايد سود پس بدهد.صحبت كه به اين جا كشيد پدرم بازيركي خاص خود موضوع بحث را به بازنشستگي كشاند كه من در خاطر دارم  زميني درآشخانه  به تو هديه كنم تادر آن يراي خود ساختماني بسازي و دوران بازنشستگي را دركنار ما زندگي كني اما عموايرج نپذيرفت وگفت:عموجان حالاموقع آن است كه جبهه وجنگ از تجربه هاي چندين ساله ي من استفاده ببرد .حرف آخر اين كه جلو سرنوشت را نمي توان گرفت .هرچه خدا خواست همان مي شود.اين من نيستم كه چنين شيداي جبهه ام بلكه ازدرونم ندا داده مي شود كه بيا، بيا كه سلم وتور  ستم به انتظار مكيدن خون سرخ تو روز شماري مي كنند.عموجان ! يادرجبهه مي ميرم ويا جنگ را به پايان مي رسانم . درهرصورت سعادت واقعي دراين است [ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله...] اين سعادت اخروي ،واگر جنگ را به پايان برسانم وپيروز ،نجات مملكت، سعادت دنيوي من است...   چند ماه از اين موضوع نگذشته بود كه عمورمضان برادر كوچكتر عموايرج از مشهدمقدس زنگ زد كه عموايرج  به درجه ي رفيع شهادت نايل گرديده است .            انالله وانا اليه راجعون .                                     

                                                                          والسلام

                                       

                                         سياوش مه رو  آشخانه 30/5/1388   

 

 

 

 

                            

                     غزيخ ( غزل تاريخ )

سلم من  زآتش نمرود  نيامد  بيرون

                             نور در شعله شداز دود  نيامد  بيرون

شعله ي آتش زرتشت دميده   ايرج

                             از تفنگت  به  لب رود  نيامد  بيرون

نقش ديدارتودربرگه ي باروت اجل

                            گرگ وميشست ومِه آلود نيامد بيرون

ايرجم خون گلويت كه درين خاك افتاد

                             از ازل  غرق  ستم    بود نيامد بيرون

طشت زرين من اي ترك عربزاده كجاست

                             دل در اين طشت نياسود نيامد بيرون

رستمي كو كه بگيرد ز سياووش اثر

                              كين ايرج نشد از  خود نيامد بيرون

دست بيگانه سيـــا بشكندازآه عجم

                               بشكند،گرچه نشدزود نيامد بيرون

                              سياوش مه رو

شهید سرلشکر ایرج رستمی . از کرمانج های شهر آشخانه مرکز شهرستان مانه و سملقان استان خراسان شمالی . معاون وزیر دفاع (شهید چمران)

شجره نامه

ايرج بن عباس بن حاجي بهرام بن رستم بيگ بن قره بوداغ بن علي رضا بيگ بن بيداق بيگ بن ميربيگي بن ايل بيگي بن سارِخان بن بُداق(بوداغ 1111 ه ق )بن ساروخان (صاروخان) داشكانلو،قراچورلو، گُْرمانج(كُرد) [معروف به شاقلي] آشخانه

 

 

 

نوشته شده توسط siamak در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 ساعت 8:50 | لینک ثابت 2 نظر